تهران،می شود کمی مهربانتر باشی؟!

 

می گفت آنجا اصلا آسمان ندارد.فقط یک حجم انبوه خاکستری بالای سرشان است و هوایی که ناخوانده مهمان ریه هایشان میشود.دوستم را می گویم که امسال دانشجو شد و آمد تهران.بعد چند وقت که برگشت، داشت حسرت ماه و ستاره ی آسمان اینجارا میخورد و برایم میگفت.از آسمانش که آسمان نیست.از آب هایش که زلال نیست.و از آدم های غمگینی توی مترو،که نگاه هایشان همه به یک جایی که معلوم نیست کجاست،ثابت است و کسی حواسش نیست که پسرک دست حتی 7 سال هم ندارد و کسی نمی کند به دور و برش کمی عمیق تر نگاهی بیندازد بلکه یک وقت معجزه شود و لبخندی بزند.

هرچه بیشترمیگفت،نگران میشدم.نگران اینکه نکند یک وقت آن لبخند قشنگ و دوست داشتنی و همیشگی اش کم کم جایش را بدهد به یک خط باریک وبی احساس.نگران اینکه نکند یک وقت به تماشا ننشستن ماه و ستاره ها آنقدر خسته اش کند که ترجیح بدهد مثل بقیه نگاهش را بند کند به یک جایی که معلوم نیست کجاست و هیچ چیز هم نیست.

تهران!از تو چه پنهان،میترسم آنقدر که همه میگویند بزرگ باشی که زور من و همه ی کسانی که دوست های خوبشان را دودستی تقدیم تو کرده اند به تو نرسد و بشود آن چیزی که نمیخواستیم هیچوقت بشود.

تهران!

از من اگر میشنوی.کمی.فقط کمی.مهربان تر باش J

تهران ,آسمان ,اینکه نکند ,نگران اینکه ,معلوم نیست منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

فروشگاه روزمرگی های من اجناس فوق العاده وب سایت آموزش بورس هواشناسي خصوصي درمان دکتر