امروز چهارشنبه هفدهم مهرماه سال یکهزار و سیصد و نود وهشت

سومین روز از کاراموزی روان

عجیب ترین روز.و شاید بدترین و خاص ترین روز چند ماهه ی اخیر بود.با اینکه هنوز تموم نشده و ساعت تازه 4 عصره.

روز قبل ،اولین برخوردهام با بیمار اسکیزوفرنی شکل گرفت.اولش با ترس و ناچاری بود اما کم کم جالب تر شد.آشنایی با گفتار و رفتار گسیخته اش و توهمات و تحریک پذیری ای که داشت رو در برخورد با خودم بهتر متوجه شدم.بدخلقی های ابتدایش و حرف نزدن و پافشاری روی خواسته اش و طرد شدنم از سمت اون نتیجه ی گفتگوی اولم بود.دلم نمیخواست دیگه باهاش روبرو بشم و رفته بودم داخل استیشن و سرم رو با گوش دادن به حرفهای استاد و دیگر بچها گرم کرده بودم که خودش آمد استیشن.در را باز کرد،صدایم زد و خواست که هرچه میخواهم بهش بگویم. دنبال جای امن و خلوتی گشتیم و سر آخر هم کمی صحبت کرد.سر موضوعی چند قطره اشک هم ریخت که با استاد درمیون گذاشتم و متعجب شد و گفت این که عاطفه نشون داده نشونه ی خوبی هست و از آپاتی و فلَت در اومده!

بنابراین امروز با ترس کمتری رفتم بیمارستان.هرچند خیلی خسته و کلافه بودم از کم خوابی روز قبل.بچها آمدند و داخل کلاس نشستیم که طبق روتین اول ارائه بدهیم بعد برویم بخش ،اما استاد در را باز کرد و خواست سریع برویم بخش که دو کیس شوک را از نزدیک ببینیم.

پایین که رفتیم ، دیدم که ای وای. بیمار دوم آشناست.اما انقدر ضعیف و رنجور و لاغر و پیرتر شده بود که سخت بود بتوانم چهره ی قدیمی اش رو به یاد بیارم. زیاد جزئیات رو نمیگم.اما یکی از شانه هاش رو من نگه داشته بودم که زیاد تکان نخورد.قادر به تکلم واضح نبود و دندان هم نداشت برای همین نمیفهمیدم چی میگه اما تلاشش رو میکرد دستم رو گاز بگیره.خلاصه ECT تمام شد و بخش رو ترک کردیم و رفتیم به کلاس.چنان ضعف کرده بودم و حس میکردم فشارم پایینه که نمیتونستم راحت بنشینم و صندلیم رو کشیده بودم سمت دیوار و سرم رو بهش تکیه داده بودم که از حال نرم.کلاس شروع شد و حال من بدتر.سعی میکردم نرمال باشم اما ضعیف بودم و دستی هم که باهاش مریض را نگه داشته بودم سنگین شده بود و کنترلش برام راحت نبود و درگیرش بودم.ویژگی بیماران اسکیزوئید و اسکیزوتایپی هم در حال ارائه شدن بود و داغون بودم تا مطمئن بشم فرق دارم.نمیدونم چقدر حالم مشخص بود و حواسپرتی ام مشهود، اما چیزی شد که به استاد گفتم آن بیمار وهمراهش را از بچگی میشناختم.گفت پس به خاطر همینه انقدر تو فکری :( گفتم نه استاد حالم بده

- چیشده

+ یه ضعف کلی تو بدنم دارم 

تعجب کرد

گفتم: خیلی اینطوری میشم

بچها هم تایید کردند و گفتند فشارم احتمالا باز افتاده

بازهم تعجب کرد.مثل دیروز که موقع رفتن برای ارائه ی خودم گفت خسته ای ها! و گفتم همیشه اینطوری ام تعحب کرده بود.

-  پاشو برو

مقاومت کردم. گفتم نمیرم.همینجا خوبه.میتونم گوش بدم درسو

سرشو ت داد.نگاهم کرد و

گفت روحی چی؟

سرم رو همچنان به دیوار تکیه داده بودم و حرف میزدم.گیج بودم نمیفهمیدم

+چی؟

- حال روحیت . خوبه؟

تو چشمهاش نگاه کردم و بعد یه مکث گفتم : نه

گفت مشخصه .خیلی ام مشخصه

اشک تو چشمهام جمع شد.انگار میخواست دلیلشو بدونه اما طاقت نیاوردم و معذب شدم گفتم میشه درسو ادامه بدین

اونم دیگه نخواست اذیت بشم و روشو کرد به تخته و شروع به صحبت کردن کرد.

بگذریم.خیسی چشمهام رو کنترل کردم و سعی کردم درس رو گوش بدم. چیزی که امروز رو برام مهم تر کرده که بیام و بنویسمش اتفاقیه که بعد این ماجراها افتاد و حرف هایی که بعد اینها زده شد.نمیتونم چیزی ازشون بگم چون به شدت مربوط به مسائل خودش و شخصی هست اما تاجایی بدونید که ما دیوانه شدیم همگی.از اینکه به تنها ادم کار درستی که توی زندگیمان دیده ایم انقد دارد کم لطفی که هیچ توهین میشود و دلم خیلی برای خودمان و حتی آدم های دیگری که اون رو ندیده ان یا کم دیده ان و قراره از دنیا برن میسوزه. چشم همه ی بچها سرخ و صورت ها خیس بود.به سختی تمامش کردیم و بعد تایم رست به بخش رفتیم و مجدد مشغول صحبت با بیمارهایمان شدیم.استاد هم زودتر از موعد کاری پیش امد و مجبور به رفتن شد. 

حالم داغون تر از پیش بود.درونم پر از غلیان و جوشش بود و هنوز هم هست. توی ماشین جلو ی خوابگاه زار زار گریه کردم باز.انگاری که دارم خفه میشم و راهی باز نشده باشه هنوز.اشک هام سر میخوره و میاد پایین.بچها موزیک گذاشتن توی ماشین و کمی باهاش خوندیم و اشکم بند اومد اما موقع پیاده شدن جلوی دانشگاه دوباره دوستم رو بغل کردم و های های گریه کردم.

هنوز هم همینطورم.فقط به خاطر مامان کمی مراعات میکنم و فش فش و گریه راه نمی اندازم.اما همینکه با خودم در آینه اتاق یا دستشویی چشم تو چشم میشم به لرزش درمیام و اشکم سرازیر میشه.

حتی همین الآن!

اون تنها کسی بود که از ترم اول اولین صحبتهای جلسه اولش هنوز یادمه.تنها کسی که با علاقه به خودش و درسش سر کلاس میرفتم و تا الان تونستم بخاطر حضور توی کلاسهاش عوارض دوست نداشتن رشته ی درسیم رو تحمل کنم و حتی به فکر خوندن ارشد توی همون رشته بیفتم و کمی دودل بشم.بسیارانگیزه دهنده و هدایت کننده.تنها استادی که مطمئن بودم عاشق کارش و تدریس و درسشه و هدفش با اهداف احمقانه ی بقیه متفاوته و خدمت به مردم و خوبی علاقشه.

واقعا متاسفم.برای فرصت های زیادی که از دست دادم و دارم میدم.برای اینکه تا فرصت داشتم خودم رو از صحبت کردن باهاش محروم کردم و الان که دستش رو توی مشاوره دادن بسته ن به نظر میرسه هیچ فرصتی ندارم.متاسفم برای ادامه ی رشته ای که دیگه با اون واحدی نخواهیم داشت . روزشمار لعنتی یکی دوهفته ای ای که شروع شده و آخرین برخورد های محکمم با اونه.

خدایا هواش رو داشته باش.مگه چندتا از این آدما آفریدی که اجازه میدی انقدر اذیت بشه.

هواشو داشته باش و محروممون نکن.

اون خوبه.

یه آدم خوب.

گفتم ,استاد ,کلاس ,داشته ,صحبت ,خیلی ,گریه کردم ,متاسفم برای ,صحبت کردن ,داده بودم ,داشته بودم منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

امیر خرید کاشی ارزان قیمت مرکز مشاوره شغلی و کاریابی رادوین پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان صفحه اصلی استاپ شارژ خبر تازه عکاس حرفه ای